
۱۷۷۲ | بهارِ بی ارزش یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵، 19:23 به حدی الان رو قلبم سنگینی احساس میکنم که حتی اشکهایی که دارم بی اختیار میریزم هم بهم حس سبکی نمیده و فکر میکنم تمام وجودم داره مچاله میشه...چطور میشه یه آدم با این حجم هوش و فهم، نتونه این احساس رو درک کنه و یه برداشتی داشته باشه که زمین تا آسمون با نیت من متفاوته؟ شاید ازم بدش میاد، شاید دوستم نداره، شایدم من واقعاً آدم بی ارزشی هستم... sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ © طراح قالب: وبلاگ :: webloog ...
ادامه مطلب
۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):شیفت رو که به عصرکارا تحویل دادم، همکارم پرسید چقدر خسته و عصبانی به نظر میای، دیگه یهو بغضم ترکید! :(از روزی که شنیدم این موضوع رو واقعاً بابتش عصبانی، کلافه و ناراحتم. دلم نمیخواد اینقدر الکی سر لج و لجبازی چند نفر دیگه من بیفتم تو باتلاقی که بعدش نمیشه ازش خارج شد. من میگم که اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم و مجبورم کنن برم اونجا از اینجا میرم که بله قطعاً میرم ولی مگه رفتن آسونه؟ اونم وقتی عدم نیازت رو بزنن و بخوان عین نیروی به دردنخور پرتت کنن بیرون! ...
ادامه مطلب