خرید بک لینک

۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):

۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):

شیفت رو که به عصرکارا تحویل دادم، همکارم پرسید چقدر خسته و عصبانی به نظر میای، دیگه یهو بغضم ترکید! :(

از روزی که شنیدم این موضوع رو واقعاً بابتش عصبانی، کلافه و ناراحتم. دلم نمیخواد اینقدر الکی سر لج و لجبازی چند نفر دیگه من بیفتم تو باتلاقی که بعدش نمیشه ازش خارج شد. من میگم که اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم و مجبورم کنن برم اونجا از اینجا میرم که بله قطعاً میرم ولی مگه رفتن آسونه؟ اونم وقتی عدم نیازت رو بزنن و بخوان عین نیروی به دردنخور پرتت کنن بیرون! چرا من باید استرس چنین چیزی رو بگیرم وقتی بچه‌های باسابقه زیربارش نرفتن و بچه‌ها کم سابقه‌تر هم حتی حاضر نیستن یه دونه شیفت اونجا برن چه برسه به اینکه نیروی دائمی اونجا باشن ):

هی میخوام ریلکس باشم و بهش فکر نکنم اما هی یادم میفته تو اون دو‌ماهی که اونجا بودم چقدر عذاب کشیدم و چقدر حالم بد بود و غصه میخوردم. من هنوز هیچی نشده افسرده شدم ):

همکارم گفت چرا تو ناراحتی اصلاً؟ ما نمیذاریم که اینجوری بشه و اگه قرار باشه یکی از مارو همیشگی بدن اینجا بقیه هم میایم اینجا و نمیذاریم که به یه نفر زور بگن. اون یکی همکارم هم همون روز اول که داستان رو فهمیده بود با مسئول حرف زده بود که چرا دارید اوضاع رو خراب می‌کنید و جای اینکه به فکر آینده‌ی بخش خودتون باشید که نیروهای خوب بمونن و بشن باسابقه‌ی بخشتون و کار رو جمع کنن میخواید بهارو بفرستید یه جای دیگه و جاش نیروی طرحی بیارید. ولی خب درنهایت نمیدونم حرف و اصرار بقیه تأثیری داشته باشه یا نه ):

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

صفحه بندی